هنوز فکر نکردم که چه بنويسم يعني فکر کردم ولي به نتيجه نرسيدم فقط مي دونم حالا حالاها باهات کار دارم .
خيلي حرفا هست که بايد به همديگه بزنيم .
از گذشته ها بگيم تا برسيم به... دوران خوش همجواري همسايگي بارداري دو قلويي ... تا برسيم به دوران زايمان ... دوران سخت فراقت تا ...
راستش از گذشته تو خبر ندارم چيزايي حدس مي زنم .احتمالا اروپايي بودي بچه کوههاي آلپ ... يا شايدم ايتاليايي بودي دور و بر معادن گرانقيمت سنگ ... چه دل سنگي داشتي ....
بالاخره يه روز استخراج شدي اومدي توي کارخانجات فلزات و ... شدي يه تکه فلز آهن چدن يا آلياژي از جنس نمي دونم چي چي ... چقدر آبديده شدي ...
رفتي توي کارخانجات اسلحه سازي آلمان يا جاي ديگه... ترس برت داشته بود که نکنه بشي بمب شيميايي ... يه دفعه چشم باز کردي ديدي شدي همجوار باروت و مواد منفجره و TNT و... چه دوران سخت و هولناکي داشتي ...
بالاخره به هم رسيديم تو آمدي اون شب اونجا من هم آمدم نمي دونم چطور شد که توي دل شب توي اون تاريکي و بين اون همه سروصدا عشقت کشيد و من رو انتخاب کردي ...
نارنجکي که تو هم جزئي از اون بودي چيزهايي ديد که تا اون موقع نديده بود مظلوميت و مقاومت ... مناجات و عشق بازي ... خشونت و لطافت ...خاک و خون و آتش و زيبايي ... ليلي و مجنون و ...
اول توي هوا رها شد بعد يه ضربه خورد به سرش , سرش از تن جدا شد ,بعد توي هوا چرخيد و چرخيد تا افتاد بين گلهاي ساحل اروند . چند ثانيه اي از درون سوخت , آتش گرفت بعد ديگه نتونست تحمل کنه و ... از اون چيزي که ازش مي ترسيدي به سرت اومد... انفجار... و تولد تو ... همزمان با تولد من ... زندگي جديد ... شديم همسايه ...
برخلاف تو که از اون لحظه مي ترسيدي من منتظر بودم , نه اينکه دقيقا منتظر تو باشم ولي براي سخت تر از تو هم خودم رو آماده کرده بودم. اون روزها توي اون حال و هوا آماده بودم که يا توي جفت چشمام بنشيني يا دو تا دست يا دو تا پام رو ببري يا بري توي عمق ستون فقراتم نخاعم رو قطع کني ... به هر حال از اون شب ما دو تا شديم همسايه , همسايهء دو قلو ...
اون شب توي اون گلهاي ساحل اروند وقتي با لباسهاي غواصي کنار اون مردان خدا سينه خيز و پشت خيز و افتان و خيزان مي رفتم نه تو نه من فکر نمي کرديم قسمت اينجوري بشه يه دفعه بشيم همسايه دوقلو اون هم 15 سال ...
چه دوران خوشي رو گذرونديم دوران خوش بارداري , زندگي مشترک 15 ساله ... دوست خوبي بودي براي من
اولين حسن همجواري تو واسهء من اين بود که به خاطر تو با اون مردا ن خدا بيشتر آشنا شدم .اولين نمونه اش رو يادته که : چند ساعت بعد از زندگي جديد تو و من يا تولد جديد تو و من يا همون همسايگيمون بود ... وقتي مي خواستم وضو بگيرم براي نماز صبح خون بند نمي اومد داشت دير مي شد گفتم از اين طرف من آدم وسواسي و نجسکاري از اون طرف نماز داره دير ميشه . محمدرضا (1) کنارم بود خنديد و گفت :هرکه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند . اون لحظه تازه محمدرضا رو ديده بودي معني شعرش رو هم نمي دونستي ولي يک سال بعد وقتي خبر مجروحيتش رو شنيدي وقتي گفتند چطور ناله ميزد يک کمي از شعرش رو متوجه شدي چند روز بعد که با هم براي تشييع به خليل آباد کاشمر رفتيم و ديدي که جسمش از درد سياه شده بود خونريزي داخلي پيدا کرده بود ريه از کار افتاده بود و ... ديگه معني شعرش رو کامل فهميدي و با من زير لب زمزمه کردي : هرکه در اين بزم مقربتر است جام بلا بيشترش مي دهند ...
تو به دنياي جديدي پا گذاشته بودي من هم همينطور . همزمان با تولد تو و من و همون موقعها توي اون شبها و روزها آدمهاي زيادي دوباره متولد شدند پاک شدند توي گذشته هاشون هر خطا و لغزشي هم داشتند از بين رفت شدند مثل روز اول زندگيشون . حالا ديگه به واسطه تو منم شده بودم جزئي از اونها ...
براي اونها هم دنياي جديدي درست شده بود البته براي ورود به دنياي جديد هر کدوم از يه دروازه به خصوصي بايد رد مي شدند .
بعضي ها اول پاشون رو جا گذاشتند بعد دروازه به اونها پا داد بعد توي دنياي جديد پا گذاشتند.
گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم
بعضي ها از دروازه ويلچر که گذشتند گفتند ديگه نمي خوايم راه بريم وظيفه مون بود تا اين دروازه بيايم بقيه اش با خودت ,از اون طرف تو هم بيا . جواب شنيدند که :
گفت مرا دولت نو راه نرو رنجه مشو زانکه من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم
بعضي به دروازه عشق کهن که رسيدند گفتند نه تنها راه نمي ريم بلکه هيچ حرکتي هم نمي کنيم داخل همين دروازه عشق مي مونيم و نقل مکان هم نمي کنيم .
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدم
بنا بر اين بي هيچ حرکتي مثل اصحاب کهف به خواب خوش چندين ساله رفتند. توي اين چند سال با اينکه چشماشون باز بود ولي ... غير رخ يار نديدند (2) و اين ديدن رخ يار آنچنان اونها رو محو کرد آنچنان توي عالم حيرت رفتند که تا آخرعمرشون هم سر از خواب خوش مستي برنداشتند. (3)
بعضي ها دروازه سختتري رو انتخاب کردند دروازه عقل !!! ... رفتند عقل رو تحويل دادند...اون هم با بيداري کامل ...
گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
به هر حال هر کدومشون هر دروازه اي رو انتخاب کردند اين شعر رو با هم زمزمه کردند
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
سید مرتضی باشی ازغدی
|
+| نوشته شده توسط
آذری در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
|